دانلود / آواز «آمده ام ای شاه پناهم بده»
:: دانلود آواز معروف مستند بهشت توس / « آمده ام ای شاه پناهم بده »
نام قطعه حجم فایل لینک دانلود
قطعه «آمده ام ای شاه پناهم بده» 3.27 MB لینک دریافت
قطعه «آمده ام ای شاه پناهم بده» 840 KB لینک دریافت
مداح تصنیف قطعه ای از بهشت . استاد کریم خانی
آمده ام،آمدم ای شاه ، پناهم بده خط امانی ز گناهم بده
ای حَرمَت ملجأ در ماندگان دور مران از در و ، راهم بده
ای گل بی خار گلستان عشق قرب مکانی چو گیاهم بده
لایق وصل تو که من نیستم اِذن به یک لحظه نگاهم بده
ای که حَریمت به مَثَل کهرباست شوق وسبک خیزی کاهم بده
تاکه ز عشق تو گدازم چو شمع گرمی جان سوز به آهم بده
لشگرشیطان به کمین من است بی کسم ای، شاه پناهم بده
از صف مژگان نگهی کن به من با نظری ، یار و سپاهم بده
در شب اول که به قبرم نهند نور بدان شام سیاهم بده
ای که عطا بخش همه عالمی جمله ی حاجات مرا هم بده
مجموعه تصاوير حرم امام رضا (ع)
" داستان ضامن آهو " حقیقت یا افسانه؟
ضامن آهو، یکی از القابی است که در میان توده مردم به امام هشتم حضرت امام علی بن موسی الرضا صلوات الله علیه نسبت داده شده است، و حتی برخی از محققان این لقب را برگرفته از داستانهای گوناگونی می دانند که در کتب تاریخی نقل شده است که مشهورترین آن بدین صورت می باشد که:
روزی صیادی در بیابان طوس آهویی را دنبال می کند. اتفاقاً امام رضا علیه السلام در آن نواحی تشریف فرما بودند و آهو به امام پناه می برد، امام حاضر می شود مبلغی را به آن شکارچی بپردازد تا او آهو را آزاد سازد ولی صیاد نمی پذیرد. در این هنگام آهو به زبان می آید و به امام عرض می کند که من دو بچه ی شیری دارم که گرسنه اند و چشم براهند و حالا شما ضمانت مرا نزد این ظالم بفرمائید که بروم و بچگانم را شیر بدهم و برگردم و خود را تسلیم صیاد کنم. امام هم ضمانت آهو را می کند و آهو می رود و به سرعت بر می گردد ، شکارچی که این وفای به عهد آهو را می بیند و وقتی می فهمد که ضامن آهو، امام علیه السلام می باشند، منقلب می شود و آهو را آزاد می کند.
اما آنچه که در منابع روایی معتبر در این زمینه مورد توجه قرار گرفته است داستانی متفاوت و در عین حال معقول و موجه می باشد که علامه مجلسی (ره) آن را از برکات قبر آن امام همام دانسته و از آن به عنوان "برکات رضویه" یاد کرده است. ایشان این داستان را از کتاب شریف « عیون اخبار الرضا » تألیف عالم و محدث بزرگ شیعه ابو جعفر محمد بن علی بن بابویه قمی، ملقب به شیخ صدوق رضوان الله تعالی علیه نقل فرموده است، بدین ترتیب که:ابومنصور محمد بن عبدالرزاق طوسی که حاکم طوس بوده روایت کرده : « در روزگار جوانی نظر خوشی به طرفداران این مشهد نداشتم و در راه متعرض زائران می شدم و لباس ها و خرجی و نامه ها و حواله هایشان را به ستیزه می ستاندم روزی به شکار بیرون رفتم و یوزی را به دنبال آهویی روانه کردم، یوز هم چنان دنبال آهو می دوید تا به ناچار آهو را به پای دیواری پناهید و آهو ایستاد و یوز روبرویش ایستاد ولی به او نزدیک نمی شد هرچه کوشش کردیم که یوز به آهو نزدیک شود یوز نمی جست و از جای خود تکان نمی خورد ولی هر وقت که آهو از جای خود دور می شود یوز هم او را دنبال می کرد اما همین که به دیوار پناه می برد یوز باز می گشت تا آنکه آهو به سوراخ لانه مانندی در دیوار آن مزار داخل شد من وارد رباط ( تعبیر جالبی از مزار امام رضا علیه السلام در آن عصر) شدم و از ابی نصر مقری (خادم مزار) پرسیدم که آهویی که هم الان وارد رباط شد کجاست؟ او گفت: ندیدمش. آن وقت به همان جایی که آهو داخلش شده بود در آمدم و پشگل های آهو و رد پیشابش را دیدم ولی خود آهو را ندیدم .پس با خدای تعالی پیمانه بستم که از آن پس زائران را نیازارم و جز از راه خوبی و خوشی با آنان در نیایم و از آن پس هر گاه کار دشواری به من روی می آورد و گرفتاری پیدا می کردم بدین مشهد روی و پناه می آوردم... و هیچ گاه از خدای تبارک و تعالی در آن جا حاجتی نخواستم مگر آن که حق تعالی آن حاجت را برآورد ....»
البته خوانندگان فاضل استحضار دارند که شیخ صدوق (ره)، این کتاب را جهت اهدا به صاحب اسماعیل بن عباد طالقانی (متوفی در سال 385هجری) وزیر ایرانی سامانی که خود یکی از بزرگترین ادبا و شعرا و متکلمین و ناقدین ادب در قرن چهارم است، تألیف فرموده و این کتاب شریف، علاوه بر، دربرداشتن اخبار مربوط به حضرت رضا علیه السلام از لحاظ ادبی و تاریخی نیز مرجع معتبر و مستندی به شمار میرود.شیخ (ره) در این کتاب همچنان که از بسیاری مشایخ ثقات و محدثین رضوان الله علیهم ، نقل و روایت می کند از بسیاری از ادبا و شعرا و مورخین به نام نیز با واسطه یا بدون واسطه نیز نقل و روایت میفرماید. اما نکته قابل توجه در اینجا این است که در خلال کتاب « عیون اخبار الرضا » چند بار که شیخ حدیث یا مطلبی را نقل فرموده که خود صددرصد اعتقادی به صحت روایت یا وثوقی به سلامت سند آن یا اطمینانی به ثقه بودن راوی آن نداشته است (ولو آن که آن را از مشاهیر هم نقل فرموده باشد) بیاعتمادی خود را به آن مطلب تصریح میفرماید. از جمله در صفحه 350 که میفرماید:«قال مصنف هذا الکتاب، روی هذا الحدیث بریئی من عهدة صحته»؛ یا در صفحه 192: «کان شیخنا محمد بن الحسن بن احمد بن الولید رضی الله عنه سیئی الرأی فی محمد بن عبد الله المسمعی راوی هذا الحدیث وانما اخرجت هذا الخبر فی هذا الکتاب لانه کان فی کتاب الرحمه وقد قرأته علیه فلم ینکره و رواه الی»؛ اما داستان آهو صددرصد مورد قبول شیخ صدوق (ره) قرار گرفته و ادنی شبهه در صحت آن به خاطر شریفش خطور نکرده است.
به هر صورت، ظاهراً اصل داستان و روایتی که سبب ملقب ساختن حضرت امام علی بن موسی الرضا صلوات الله علیه به «ضامن آهو» شده است، باید همین داستان باشد، و لا غیر؛ و به قراری که ملاحظه فرمودید، داستان کاملاً واقعی و موجه و معمولی به نظر میرسد.منبع : تبیان
» شخصيت اخلاقي امام رضا (عليه السلام)امامان پاک ما در ميان مردم و با مردم ميزيستند، و عملاً به مردم درس زندگي و پاکي و فضيلت ميآموختند، آنان الگو و سرمشق ديگران بودند، و با آنکه مقام رفيع امامت آنان را از مردم ممتاز ميساخت، و برگزيدهي خدا و حجت او در زمين بودند در عين حال در جامعه حريمي نميگرفتند، و خود را از مردم جدا نميکردند، و به روش جباران انحصار و اختصاصي براي خود قائل نميشدند، و هرگز مردم را به بردگي و پستي نميکشاندند و تحقير نميکردند. ميدانيم كه پيامبر اكرم(ص) در اخلاق نمونه بود، تا جايي كه خدايش در مقام ستايش پيامبر او را به خلق نيكو و عظيمش ياد كرده، رمز موفقيت او را نيز اخلاق ارزنده وي ميداند.
امامان نيز تجلي اخلاق پيامبر بودند، به گونهاي كه هركس آنان را ميديد، بياختيار به ياد رسول اكرم(ص) ميافتاد. حضرت رضا(ع) نيز در زندگي فردي و اجتماعي چنين بود كه خلق والاي پيامبر را حكايت ميكرد از او نشانههايي اعجازآميز و ارزشهايي در اوراق تاريخ و بستر روزگاران، متجلي است و گواهاني راستين بر بزرگي او گواهند. گويا او آينه تمام نماي اخلاق و صفات پيامبر است.
ابراهيم بن عباس كه از ديرزمان محضر امام را درك كرده و از آن منبع فيض الهي، بهرهها برده بود، درباره روش اخلاقي امام ميگويد: «هيچگاه نديدم آن حضرت، با سخن خود كسي را مورد اهانت و آزار قرار دهد و يا آن كه كلام كسي را قبل از آن كه سخن او پايان يابد، قطع كند. نياز نيازمندان را برآورده ميساخت، هرگز در حضور ديگران به چيزي تكيه نميداد، پاي خود را نزد كسي دراز نميكرد، با خدمتكاران به نرمي سخن ميگفت، در جمع، با صداي بلند نميخنديد و در حضور ديگران آب دهان را بيرون نميانداخت.»
ابن ابي عباد، وزير مأمون، شيوه زندگي امام را چنين يادآور شده است: «حضرت علي بن موسي(ع) در تابستان روي حصير مينشست و فرش او در زمستان نوعي پلاس بود، دور از چشم مردم جامه خشن ميپوشيد و هنگام رويارويي با مردم، لباس معمولي ميپوشيد تا خودنمايي به زهد، تلقي نشود.»
*************************************************** [ لینک های مرتبط با شخصیت اخلاقی امام رضاع ] ۱. زهــــــــــــــــد و عبــــــــــــــــادت امـــــام رضــــا(ع)۲. تواضـــــــــع و فــــــــــــروتنـــــي امـــــام رضـــــا(ع)۳. جـــــــــــــــود و بــــــخشـــــــش امــــــام رضـــا(ع)۴. محبـــّـت امـــــام رضـــا(ع) نسبــــت به بندگـــــان۵. عطر اخلاق امام رضا(ع)، در نسيم شعر شاعران۶. اخـــــــلاق امـــــام رضــــا(ع) در بيـــــان روايـــــات
» علم امام رضا (علیه السلام)امام رضا عليهالسلام بر تمام علوم و دانشها احاطهي کامل داشت. مورخان و راويان در اين موضوع متفق القولند که او دانشمندترين مردم زمان خويش و داناتر و شايستهتر از همهي آنها در فرايض دين و ديگر علوم مانند طب و فلسفه بود. سخن دربارهي او و علم فراوانش بسيار است. از جمله عبدالسلام هروي گفته است: من هرگز کسي را اعلمتر از علي بن موسي الرضا (ع) نديدم. هنگامي که يک عالم ديني او را ميديد، ديدن او در وي اثر ميگذاشت، همان طوري که در من اثر گذاشت. مأمون برخي از دانشمندان ديني و فقهاي اسلامي و حکماي الهي را براي مقابله با امام جمع کرد، ولي امام به هر حال بر تمامي علماي حاضر فايق آمد و آنها در برابر امام به ضعف خود اعتراف کردند. من خود شنيدم که امام ميفرمود: من همواره جاي خودم را در مرکز ديني اتخاذ ميکردم و تعداد دانشمندان در مدينه بسيار زياد بود، با وجود اين هنگامي که سؤالي به مغز عالمي فشار ميآورد، او و بقيه به من اشاره ميکردند و سؤال خود را براي من ميفرستادند و من هم پاسخ همهي آنها را ميدادم.(1)
امام رضا عليهالسلام عالمترين مردم زمان خود و نيز بالاترين مرجع در جهان اسلام بود. عالمان دين و فقيهان سؤالاتشان را که دربارهي فرايض اسلامي بود، به نزد او ميفرستادند. ابراهيم بن عباس گفته است: هنگامي که از حضرت رضا عليهالسلام دربارهي موضوع مشکلي پرسش ميکردند، امام به راحتي پاسخ ميداد. من هرگز کسي را داناتر از او نديدم. مأمون، امام رضا عليهالسلام را با پرسش دربارهي همه چيز امتحان ميکرد، ولي امام به تمام مسائل پاسخ ميداد(2).
امام رضا عليهالسلام بزرگترين متفکر برجستهي اسلامي بود، از اين رو ميتوانست زندگي علمي و فرهنگي مسلمين را گسترش دهد. مأمون ميگويد: من فکر ميکنم کسي در روي زمين، داناتر از اين مرد وجود ندارد.(3)
مناظرات امام رضا عليهالسلام در خراسان، بصره و کوفه بر اين موضوع دلالت دارد که او داناترين افراد در روي زمين بوده است. در طول آن مناظرات از پيچيدهترين مسائل پرسيده ميشد و حضرت به آنها پاسخ ميداد، به طوري که تمام علماي دنيا در آن عصر به فضل و برتري وي بر خود اقرار داشتند.
----------------------------------------
پي نوشت:
1ـ کشف الغمه، ج 3، ص 107.
2ـ عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 180.
3ـ اعيان الشيعه، ج 4.
» دانش امام رضا(علیه السلام) بر همهي زبانهانمونهاي ديگر از وسعت علم و کمال امام رضا عليهالسلام اين است که ميتوانست به تمام زبانها سخن بگويد. ابواسماعيل سندي ميگويد: هنگامي که در هندوستان بودم، شنيدم که خداوند يک حجت عرب زبان دارد، بنابراين از وطن خارج شدم و رفتم تا او را ببينم. مرا به سوي امام رضا عليهالسلام راهنمايي کردند تا به نزدش رسيدم. من قادر به صحبت کردن به زبان عربي نبودم، بنابراين به زبان هندي به امام سلام کردم، ولي حضرت به زبان خودم سلامم را پاسخ گفت. باز به زبان هندي از او پرسيدم و او پاسخ مرا به زبان خودم داد.
عرض کردم: چون شنيدم خداوند حجت عرب زباني دارد، از شهر خود به طلب شما بيرون آمدم تا زيارتتان نمايم.
امام به من فرمود: من همان هستم که دنبالش بودي. بپرس از من آنچه را که ميخواهي.
من هم سؤالاتي دربارهي مسائل مختلف از امام کردم و او پاسخ مرا به زبان خودم فرمود.(1)
ابوالصلت هروي ميگويد: امام رضا عليهالسلام با مردم به زبان خودشان سخن ميگفت. من در مورد اين فضيلت از آن حضرت پرسيدم و او پاسخ داد: اي ابوالصلت، من حجت خدا بر آفريدگانش هستم و خدا حجتي را که با زبان مردم آشنا نباشد، براي آنها تعيين نميکند. آيا تو کلام اميرالمؤمنين را نشنيدهاي که ميفرمود: «به ما قضاوت صحيح و کامل عطا شده است»؟ آيا اين علم به زبانها نيست؟(2)
ياسر خادم روايت کرده است: دو نفر از اهالي روم و اسلاو در خانهي ابوالحسن الرضا عليهالسلام ميهمان بودند. امام به آنها بسيار نزديک بود و هنگامي که اين دو با يکديگر صحبت ميکردند، حضرت متوجه شد که به زبان رومي و اسلاوي ميگويند: از ما در وطن خود هر ساله ديدار ميشد ولي اينجا کسي به ديدن ما نميآيد.
لذا امام رضا عليهالسلام صبح روز بعد، فردي را براي ديدن آنها فرستاد.(3)
----------------------------------------
پي نوشت:
1ـ بحارالانوار، ج 12، ص 15.
2ـ المناقب، ج 4، ص 333.
3ـ همان مأخذ، ص 334.
صلوات مخصوص امام رضا(ع)اللّهُمَّ صَّلِ عَلی عَلّی بِن موسَی الَذ َّ ی اِرتَََضَیَتهُ ورَضّیَتَ بِه مَن شئتَ مِن خَلقِکَ وَ قائماً بِأَمرِکَ و ناصِراً لِدینِکَ وَ شاهِداً عَلی عِبادِکَ وَ کَما نصَحَ لَهُم فِی السِِّرِ وَ العَلانیَّة وَ دعا اِلی سَبیلِکَ بِالحِکمَةِ وَالمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ فَصَلِّ عَلَیهِ اَفضَلَ ما صَلَّیتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَولیائِکَ خِیرَتِکَ مِن خَلقِکَ إِ نَّکَ جَوادٌ کَریمً.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 0:29 توسط سارا
|
کاش یکی مرا از تنهایی
و تنهایی را از من نجات دهد

من «ادوارد ادیش» هستم که برای شما مینویسم، یکی از بزرگترین تاجران آمریکایی با سرمایهای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج میشوم! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی میشود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود، البته یگانه شانس و هوش نبود. من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم دارم که بی شک سهم موثری در موفقیتهای من داشته است.
یادم هست وقتی بیست ساله بودم، خیال میکردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیام برسم، خوشبختترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایهای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر میکردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبر نیست.
من در بیستودو سالگی برای نخستین بار عاشق شدم. راستش آنوقتها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم. بعضی وقتها با تمامی وجود هوس میکردم برای دختر مورد علاقهام هدیهای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود که به من میگفت راه ابراز عشق خرید کردن نیست، که اگر بود، محل ابراز عشق دلباختهترین عاشقها، فروشگاهها میشد!
کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیهای ارزشمند بگیرم، هرگز هم نتوانستم علاقهام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد. روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم، هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم: هیس، از امروز دیگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است...
و زندگی جدید من آغاز شد...
من با جدیت بسیار شروع به اندوختن سرمایه کردم، باید به خودم و تمامی آدمها ثابت میکردم کسی هستم. شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمیدانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید...
دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود. روزها میگذشت، جوانیام دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر میشد، راستش من فقط در پی ثروت نبودم، دلم میخواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد؛ آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمامی آدمهای دوروبرم را وادار به احترام میکرد و من چه خوش خیال بودم، خیال میکردم آنها دارند به من احترام میگذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود.
آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلاً وقت نمیکردم در گوشهای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم! به هرجا میرسیدم باز راضی نمیشدم. بیشتر میخواستم، به هر پله که میرسیدم، پله بالاتری هم بود و من بالاترش را میخواستم و اصلاً فراموش کرده بودم اینجا که ایستادهام، همان بهشت آرزوهای دیروزم بود. کمی در این بهشت بمانم، لذتش را ببرم و بعد پله بعدی. من فقط شتاب رفتن داشتم. حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم، این را خودم هم نمیدانستم!
اوایل خیلی هم تنها نبودم، آدمهای زیادی بودند که دلشان میخواست به من نزدیکتر باشند، خیلیهاشان برای آنچه که داشتم و یک دو تا هم فقط برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطهام کرده بودند، پیدا کنم. من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست از روز گم شدن آنها تنهایی با تمامی تلخیاش به سویم هجوم آورد. روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنهاتر میشدم و خندهدار و شاید گریهدارش اینجاست که هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه میکردند: خدای من، این دگر چه مرد خوشبختیست! و کاش اینطور بود...
و باز روزها گذشت، آسایش دوش به دوش زندگیم راه میرفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود؟
ایام جوانی خیال میکردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید، تمامی آرزوها را برآورده میکند و من با هزاران جان کندن به دست آوردمش، اما نمیدانم چرا آرزوهای مرا برآورده نکرد...
کاش در تمامی این سالها فقط چند روز، فقط چند صبح بهاری پا برهنه روی شنهای ساحل راه میرفتم تا قلقلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش میکرد.
کاش وقتهایی که برف میآمد، من هم گلولهای از برف میساختم و یواشکی کسی را نشانه میگرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمامی راه را بر روی برفها میدویدم.
کاش بعضی وقتها بیچتر زیر باران راه میرفتم، سوت میزدم، شعر میخواندم، کاش با احساساتم راحتتر از اینها بودم. وقتهایی که بغضم میگرفت، یک دل سیر گریه میکردم و وقت شادیام قهقهه خندههایم دنیا را میگرفت...
کاش من هم میتوانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را میگفتم...
کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی میکردم، بیشتر گوش می کردم، بهتر نگاهشان میکرد...
شاید باورتان نشود، هنوز هم نمیدانم چگونه میشود ابراز عشق کرد، حتی نمیدانم عشق چیست، چه حسی است. فقط میدانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود، من بهتر از اینها زندگی میکردم، بهتر از اینها میمردم.
فقط میدانم عشق حس عجیبی است که آدمها را بزرگتر میکند. درست است که میگویند با عشق قلب سریعتر میزند، رنگ آدم بیهوا میپرد، حس از دست و پای آدم میرود اما همانها میگویند عشق اعجاز زندگی است، کاش من هم از این معجزه چیزی میفهمیدم...
کاش همین حالا یکی بیاید تمامی ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ! درون گوشم زمزمه کند که دوستم دارد. کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد. بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است. بگوید بعد از مرگ همواره در خاطرش خواهم ماند، بگوید وقتی تو نباشی، چیزی از این زندگی، چیزی از این دنیا، از این روزها کم میشود.
راستی من کجای دنیا بودم؟
آهای آدمها، کسی مرا یادش هست؟
اگر هست، تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است...
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 13:22 توسط سارا
|
فرا رسیدن میلاد با سعادت امام حسین حضرت ابوالفضل العباس و امام سجاد علیهم السلام را به جمیع عزیزان و محبان خاندان عصمت و طهارت تبریک و تهنیت عرض مینمایم
منم حسین ابن علی ، پیر عشق
که بسته ام بر همه زنجیر عشق قلب همه صیـد کمند مـــن است هـــر دل آزاده به بـنـد مــن است
خـانه گرفته عــــرش به زیر پـر م قــوت قـلب علی و کـــو ثــــــرم
قـبله گــه قبلـــه بـــود محضــــرم بی سرم اما ز دو عالم سرم
گر جهان را خیمه ای انگاشتی زیر آن خیمه عمودی داشتی روح خیمه دین حی داور است پرچم زیبای آن پیغمبر است باب آن خیمه علی مولا بود اصل خیمه چادر زهرا بود از حسین ار تار و پود خیمه است
بازوی عباس عمود خیمه است

امید که باب الحوائج کسی رو نا امید از در خونه ش بر نگردونه
یه آمین بلند از ته دل بگین
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 0:21 توسط سارا
|

حضرت امام سجاد(ع)
اسم مبارك آن بزرگوار علي است و مشهورترين القاب آن حضرت زين العابدين و سجّاد است و مشهورترين كنية او ابامحمد وابوالحسن است. مدّت عمر آن بزرگوار مثل پدر بزرگوارش پنجاه و هفت سال است زيرا پانزدهم جمادي الاول سال سي و هشت از هجرت به دنيا آمد. تولد آن بزرگوار دو سال قبل از شهادت اميرالمؤمنين (ع) است و تقريباً بيست و سه سال به پدر بزرگوار زندگي كرد. پس مدت امامت آن بزرگوار سي و چهار سال است.
حضرت سجّاد (ع) پدري چون حسين دارد و مادرش دختر يزدگرد پادشاه ايران است كه دست عنايت حق بطور خارق العاده اين دختر را به امام حسين مي رساند. شرافت اين زن آن است كه مادر نه نفر از ائمة طاهرين مي شود و چنانچه حسين (ع) اب الائمه است. اين زن نيز ام الائمه است. و اما از نظر فضايل انساني: امام سجّاد (ع) گرچه با اهل بيت عليهم السلام وجه اشتراك در همة فضايل دارند و هيچ فرقي ميان آنان از نظر صفات و فضايل انساني نيست، اما از نظر گفتار و كردار شباهت تامّي به جدشان اميرالمؤمنين عليه السلام دارد.
ايمان امام سجاد (ع)
اميرالمؤمنين (ع) در دعاي صباح مي گويد: يا من دل علي ذاته بذاته.
«اي كسي كه برهان وجود خود هستي.»
حضرت سجّاد نيز در دعاي ابوحمزة ثمالي مي گويد: بك عرفتك وانت دللتني عليك وعويني اليك ولولا انت لم أدرما انت.
«تو را به خودت شناختم و تو دلالت نمودي مرا بر خودت و دعوت نمودي به خودت و اگر نبودي، ترا نمي شناختم.»
اين گونه كمات منتهاي ايمان را مي رساند و اين همان ايمان شهودي است كه اميرالمؤمنين مي فرمايد: لو كشفت لي الغطاء ما ازددت يقينا.
«اگر بر فرض محال ممكن بود خدا را بر اين چشم ظاهري ديد و مي ديدم بر يقين من كه الآن به ذات مقدس حق دارم افزوده نمي شد.».
علم امام سجّاد (ع)
اگر اميرالمؤمنين عليه السلام مي گويد: «از من بپرسيد هرچه مي خواهيد كه به خدا قسم تمام وقايع را تا روز قيامت مي دانم، حضرت سجاد نيز مي گويد: «اگر نمي ترسيدم كه مردم در حق ما غلوّ كنند، وقايع را تا روز قيامت مي گفتم.»
تقواي امام سجاد (ع)
اميرالمؤمنين عليه السلام مي فرمود: والله لو اعطيت الاقاليم السبعة وما تحت افلا كها علي ان اعصي في نملة اسلبها جلب شعيرة ما فعلت.
«به خدا قسم اگر تمام عالم هستي را به من دهند كه به مورچه اي ظلم كنم و بيجهت پوست جوي را از دهان آن بگيرم، نمي كنم.»
حضرت سجّاد نيز مي فرمود:
تعصي الاله وانت تظهر حبّه هذا لعمري في الفعال بديع
لو كنت تظهر حبه لأطعته ان المحب لمن يحب مطيع
«خداوند را معصيت مي كني و ادعا مي كني كه او را دوست داري. به جان من اين ادعا از عجايب امور است. اگر راستي خدا را دوست داشتي او را اطاعت مي كردي، زيرا محّب هميشه مطيع محبوب است.»
در اين اشعار نيز امام سجاد مي گويد محال است كه خداوند را معصيت كنم، زيرا او را دوست دارم.
عبادت امام سجاد (ع)
دربارة اميرالمؤمنين گفته شده است كه روزها به ايجاد باغ و قنات براي فقرا و محتاجين مشغول بود، و تا به صبح عبادت مي كرد. حضرت سجّاد نيز چنين بود چه بسيار باغها و قنوات كه به دست ايشان براي ديگران آباد يا ايجاد شد. عبادت و سجدة او به حدي بود كه به زين العابدين و سجّاد ملقّب شد.
از رسول اكرم روايت شده كه روز قيامت خطاب مي شود: «كجا است زين العابدين؟» و مي بينم كه فرزندم علي بن الحسين جواب مي دهد و مي آيد. از امام باقر روايت شده كه: «پدرم را مي ديدم كه از كثرت عبادت پاهاي او ورم كرده، و صورت او زرد، و گونه هاي او مجروح، و محل سجدة او پينه بسته بود.»
سخاوت، فتوت و رأفت امام سجّاد (ع)
در تاريخ است يكي از كارهاي اميرالمؤمنين (ع) اداره كردن فقرا بطور مخفيانه بوده است. اميرالمؤمنين شبها خوراك، پوشاك و هيزم به خانة بينوايان مي برد، و آن بينوايان حتي نمي دانستند كه چه كسي آنها را اداره مي كند. همچنين ميان مورخين مشهور است كه امام سجاد (ع) چنين بوده است.
راوي مي گويد: در محضر امام صادق (ع) بوديم كه از مناقب اميرالمؤمنين (ع) صحبت شد و گفته شد هيچ كس قدرت عمل اميرالمؤمنين را ندارد و شباهت هيچ كس به اميرالمؤمنين، بيشتر از علي بن الحسين نبوده است كه صد خانواده را اداره مي كرد. شبها گاهي هزار ركعت نماز مي خواند.»
از طريق اهل تسنن روايت شده است كه چون حضرت سجاد شهيد گشت روشن شد كه آن حضرت صد خانواده را بطور مخفي اداره مي كرده است.
زهد امام سجّاد (ع)
چنانچه اميرالمؤمنين (ع) زاهد به تمام معني بوده است و دلبستگي به مالي و به كسي جز به خداي متعال نداشته است. همچنين بوده است امام سجاد (ع). لذا به اصحاب خود سفارش مي فرمود: اصحابي، اخواني، عليكم بدار الآخرة ولا اوصيكم بدار الدنيا فانكم عليها وبها متمسكون اما بلغكم ان عيسي عليه السلام قال للحواريين. الدنيا قنطرة فاعبروها ولا تعمروها. وقال: من يبني علي موج البحر داراً؟ تلكم الدار الدنيا ولا تتخذوها قراراً.
«اي ياران من، برادران من، مواظب خانة آخرت باشيد من سفارش دنيا را به شما نمي كنم زيرا شما بر آن حريص هستيد و به آن چنگ زده ايد. آيا نشنيده ايد كه حضرت عيسي به حواريون مي گفت: دنيا پل است، از روي آن بگذريد و به تعميرش نپردازيد! چه كسي روي موج آب خانه مي سازد؟ موج دريا اين دنيا است، به آن دلبستگي نداشته باشيد.»
شجاعت اميرالمؤمنين (ع)
شجاعت اميرالمؤمنين (ع) زبانزد خاص و عام است. و اگر گفتار امام سجاد (ع) را در مجلس ابن زياد و در مجلس يزيد و مخصوصاً خطبة آن بزرگوار را در مسجد شام در نظر بگيريم شجاعت اين بزرگوار نيز بر ما روشن مي شود.
اميرالمؤمنين شجاعت خود را در ميدان براي افرادي مثل عمروبن عبدود و مرحب خيبري به كار مي برد و فرزند گرامي او امام سجّاد، شجاعت را در مجلس ابن زياد و مجلس يزيد و روي منبر در مسجد شام به كار برده است.
سياست امام سجّاد (ع)
اميرالمؤمنين به اقرار همة مورخين از سنّي و شيعه پاسدار اسلام بود و رأي و تدبير او فوق العاده مفيد بود، چنانكه عمر بيشتر از هفتاد مورد گفته است: لولا علي لهك عمر، يعني: «اگر علي نبود عمر هلاك شده بود.»
امام سجاد عليه السلام در مدت سي و پنج سال پاسدار شيعه بود. مورخين معتقدند كه تدبير امام سجّاد، مدينه را و بسياري از شيعيان را از دست كساني چون يزيد و عبدالملك مروان نجات داد.
حلم امام سجاد (ع)
دربارة اميرالمؤمنين گفتاري نقل شده و ايشان فرمودند: «برآدم بيخردي گذشتم كه به من بد مي گفت. از او صرف نظر كردم گويي كه او حرفي نزده است.» دربارة امام سجاد نيز گفتاري نقل شده است و ايشان فرمودند: «بر كسي گذشتم كه به من بد مي گفت. بدو گفتم كه اگر راست مي گويي خداوند متعال مرا رحمت كند، و اگر دروغ مي گويي خدا تو را بيامرزد!»
تواضع امام سجاد (ع)
آن حضرت با فقرا مي نشست، با آنان غذا مي خورد، از آنان دلجويي مي كرد، به آنان لطف داشت و پناه آنان بود، براي آنان كار مي كرد و از آنان پذيرايي مي نمود، و دربارة آنان به ديگران سفارش مي كرد.
تاريخ نويسان اقرار دارند كه امام سجاد (ع)، دوست داشت فقيران، يتيمان و بينوايان سر سفره اش باشند و با آنها بنشيند، غذا براي آنها آماده كند و حتي غذا در دهن آنان بگذارد.
فصاحت و بلاغت امام سجّاد (ع)
فصاحت به معني خوب سخن گفتن، مجاز، كنايه، لطايف و مثالها را به كار بردن است. و بلاغت سخن خوب گفتن، بجا سخن گفتن، از طول كلام بي فايده پرهيز داشتن است. فصاحت و بلاغت اميرالمؤمنين مورد اقرار همه است آنچنانكه دربارة نهج البلاغه گفته شده:
دون كلام الخالق وفوق كلام المخلوق.
«پايين تر از كلام خالق و بالاتر از كلام مخلوق است.»
امام سجّاد صحيفة كامله سجاديه را به جهان عرضه داشت. صحيفه اي كه چون آن نيامده و نخواهد آمد. صحيفه اي كه در ضمن دعا، معارف اسلام، سياست اسلام، اخلاق اسلام، اجتماعيات اسلام، حقانيت شيعه، حقانيت اهل بيت، انتقاد از ظلم و ظالم، سفارش به حق و حقيقت، و بالاخره يك دوره معارف اسلامي را آموزش مي دهد. صحيفه اي كه محققين اسم آن را اخت القرآن، انجيل اهل بيت، زبور آل محمد نهاده اند. صحيفه اي كه ابلهي با فصاحت ادعا كرد كه مي تواند چون آن بياورد چون قلم به دست گرفت و نتوانست، دق كرد و مرد.
جهاد امام سجاد (ع)
اميرالمؤمنين عليه السلام بزرگترين مجاهد اسلام است كه توانست اسلام را از دست كفار و مشركين نجات دهد. ولي فرزندش امام سجّاد گرچه در كربلا كشته نشد اما وجودش، بقايش و اسارتش عامل بقاي اسلام بوده است. قيام ابي عبدالله الحسين (ع) درختي بود كه در كربلا كاشته شد و آبياري و به ثمر رساندن و نگاهداري از آن به دست امام سجاد (ع) به دست زينب كبري انجام گرفت.
تدبير امام سجاد در اسارت، گريه هاي امام سجاد در مدينه، نوحه خواني و روضه خوانيهاي آن حضرت در مدت سي و پنج سال سخنرانيش، به موقع جهادي بود فوق العاده مفيد و ثمربخش كه تحليل سياسي تاريخ، اين مطالب را نشان مي دهد.
عفو و جوانمردي امام سجّاد (ع)
اگر تاريخ دربارة اميرالمؤمنين (ع) مي گويد كه چگونه از ابن ملجم مواظبت كرد و هنگامي كه ظرف شيري را براي حضرت مي آوردند نيمي را مي خورد و نيم ديگر را براي او مي فرستاد، و دربارة او وصيّت و سفارش فراوان نمود، دربارة امام سجّاد نيز منقول است كه: فرماندار مدينه كه دل امام سجاد را خون كرده بود، از طرف عبدالملك مروان معزول شد و امر شد كه او را به درختي ببندند و مردم بيايند و به او توهين كنند. امام سجاد (ع) اصحاب خود را خواست و سفارش فرمود كه مبادا به او توهين شود! امام سجاد نزد او رفت و او را دلداري داد و نزد عبدالملك مروان وساطت او را كرد كه از اين خواري نجات يابد.
آن فرماندار معزول مي گفت از علي بن الحسين و يارانش ترس دارم زيرا به آنها ظلم بسيار كردم.
ابهت و شخصيت امام سجّاد (ع)
دربارة اميرالمؤمنين (ع) گفته شده كه بسيار متواضع بود، ولي بزرگي شخصيّت آن بزرگوار ميان همه محفوظ بود. همچنين است فرزند عزيزش امام سجاد (ع).
در تاريخ ضبط است كه هشام بن عبدالملك به حج آمده بود و كثرت جمعيت مانع شدكه حجر الاسود را استلام كند. پس در گوشه اي براي او فرشي انداخته و نشسته بود كه امام سجّاد وارد طواف شد و وقتي به حجر الاسود رسيد، مردم كنار رفتند و حضرت مكرّر استلام نمود. هشام فوق العاده ناراحت شد. يكي از اطرافيان پرسيد: اين مرد كيست كه مردم چنين به او احترام دارند؟ هشام تجاهل كرد و گفت نمي دانم. فرزدق آنجا بود، في البداهة قصيدة مفصلي دربارة امام سجاد سرود. ما چند بيت از آن قصيده را مي آوريم: تمام قصيده در مناقب ابن شهر آشوب موجود است:
هذا الذي تعرف البطحاء وطاته والبيت يعرفه والحل والحرم
ما قال لاقط الا في تشهده لولا التشهد كانت لانه نعم
يغضي حياء ويغضي من مهابته فما يكلم الا حين يبتسم
من معشر حبهم دين وبغضهم كفر وقربهم منجي ومقتصم
مقدم بعد ذكر الله ذكرهم في كل فرض ومختوم به الكلم
«اين مردي است كه حجاز، خانة خدا، حل، حرم او را ميشناسند.
نه، در كلامش نيست ـ حاجت سائل را هميشه برآورده مي كند جز در تشهد ـ كه لا اله الا الله مي گويد. و اگر تشهد در نماز نبود، نه او، هميشه آري بود: هنگام برخورد با مردمان چشمها را فرو مي بندد براي آنكه حيا دارد، و ديگران چشم فرو مي بندد به جهت ابهتي كه او دارد. و سخن با او نمي گويند مگر كه آن بزرگوار تبسّم كند. روز قيامت حب آنها دين است و بغض آنها كفر است و قرب و نزديكي به آنان پناه و نجات انسانها است. در نمازها ياد آنها و اسم آنها مقدم بر هر چيزي است بعد از اسم خداي متعال. و نمازها به اسم آنان تمام مي شود ـ يعني در نماز بعد از اسم خدا در اقامه، اسم اهل بيت است و آخر مطلب كه در تشهد آخر گفته مي شود باز اسم اهل بيت است. گفته شده كه فرزدق به اين اشعار آمرزيده شده است و به گفتة جامي اگر اهل عالم به اين اشعار آمرزيده شوند جا دارد.
زندگي امام سجاد (ع)
مي دانيم زندگي اميرالمؤمنين (ع) پر تلاطم بود در نهج البلاغه مي فرمايد: صبرت وفي العين قذي وفي الحلق شجي. يعني: «صبر نمودم در مصايب نظير كسي كه خاري در چشم و استخواني در گلو داشته باشد.» ولي زندگي امام سجّاد عليه السلام از زندگي اميرالمؤمنين عليه السلام بسيار پرتلاطم تر بود. آن حضرت در بحبوحة جنگ صفين به دنيا آمد: در زمان معاويه و آن جناياتش پرورش پيدا كرده. معاويه را با كشتارهاي دسته جمعي شيعيان، با اشاعة سبّ اميرالمؤمنين در خطبه ها و بعد از نمازها ديده است. بعداً حماسة كربلا و اسارت، كه هر روزي از آن چند بار مرگ است، مجلس ابن زياد و مجلس يزيد را با اهل بيت پدرش پشت سر نهاد. قضية حره كه ننگي است بر دامن مسلمانان را مشاهده كرد.
يزيد سال دوم سلطنت، شخصي را با پنج هزار لشگر به مدينه فرستاد و دستور قتل عام داد و سه روز مدينه را براي لشگريان خود مباح اعلام نمود.
او شاهد قضية عبدالله بن زبير است ـ كه همة بني هاشم و من جمله محمد بن حنفيه را در شعب ابي طالب جمع نمود كه بسوزاند و چون دشمن رسيد موفق نشد ـ شاهد مروان بن حكم بود كه دشمن سرسخت اهل بيت بود. شاهد حكومت عبدالملك مروان با فرماندارش حجاج بن يوسف ثقفي است. زنداني زندان حجاج بن يوسف است كه در ميان بياباني، پنجاه هزار زنداني در آن زندان بود و دميري در حياة الحيوان مي گويد خوراك آنها دو قرصه نان بود كه بيشتر آن خاكستر بود. شاهد كشتار بيشتر از صد هزار نفر بود به جرم دوستي با اهل بيت. پنجاه و هفت سال در اين دنيا زندگي كرد ولي هر روز از آن براي آن بزرگوار قتلگاهي بود.
والسلام عليه يوم ولد ويوم استشهد ويوم يبعث حياً.
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:25 توسط سارا
|
شب عشق و وفاي ياران
شب عشق است و شب فراق ميزبان حضرت زينب (س) است و مهمان ابيعبدالله (ع) كه شب آخر عمر اوست.
مدام وارد خيمه ميشود و بيرون ميآيد. با خود زمزمه ميكند: خواهر قربانت شود.
ميبيند امشب آقا ابيعبدالله (ع) اصحاب و ياران را جمع كرد و (بعد از خواندن خطبه و صحبت با ياران و ...) هر يك از ياران و اصحاب وفاداري خويش را اعلام نمودند و ... زهير، حبيب، مسلمبنعوسجه و ياران باوفاي امام صحبت كردند. و مجلس تمام شد همه به خيامشان رفتند. (حضرت زينب (س) اظهار غربت ميكند كه اين خبر به گوش ياران امام ميرسد)
پس از آنكه اظهار غربت حضرت زينب (س) به گوش اصحاب رسيد. حبيب ميگويد:
به مسلم بن عوسجه و زهير و برير و عابس و ديگران گفتم برخيزيد همه يكجا برويم پشت خيام اهل بيت امام و ... اظهار وفاداري كنيم.
همه اصحاب آمدند پشت خيام زنها و اهل بيت امام سلام كردند و صدا زدند:
ما همگي آمادهي جانبازي هستيم و اگر ابيعبدالله (ع) اجازه بدهد همين امشب بر دشمن هجوم ميآوريم و ...
همهي زنها از خيام بيرون آمدند و ... گريه ميكردند ولي از يك لحاظ خوشحال بودند از اينكه ياران امام بر عهدشان وفادارند و ...
غربت امام (ع)
نافع بن هلال ميگويد:
ديدم امام از خيمه بيرون آمده بود به طرف پشت خيمهها حركت كرد، من هم به دنبالش رفتم، متوّجه من شد.
فرمود: كيستي؟
گفتم: نافع بن هلال هستم؟
فرمود: چرا اين موقع شب بيرون آمدي و ...؟
گفتم: آقا جان!
هراس داشتم كه از طرف دشمن گزندي به شما برسد.
(امام فرمود: آمدم بيرون تا اطراف را بررسي كنم و موقعيت حمله دشمنان را و ... بشناسم)
غم فراق
امام چهارم ميفرمايد:
شب عاشورا در بستر بيماري افتاده بودم، امّا ميشنيدم كه پدرم اين شعر را ميخواند كه:
يا دَهْرُ اُفٍّ لَكِ مِنْ خَليلٍ
كَمْ لَكَ بالْاَشْراق وَ الْاَصيلِ
مِنْ صاحِبٍ وَ طالِبٍ قَتيلٍ
وَالدَّهْرُ لا يَقْنَعُ بِالْبَديلِ
وَ اِنَّما الْاَمْرُ اِلَي الْجَليلِ
وَ كُلُّ حَيٍّ سالِكُ سَبيلٍ
با شنيدن اين سخنان پدرم، عمّهام حضرت زينب (س) دامن كشان، سراسيمه، خدمت اباعبدالله (ع) رسيد و با گريه عرض كرد:
داداش! فردا چه بلايي بر سر تو ميآورند كه اين طور حرف ميزني و ...
فرمود: راهي كه جدّم، بابايم، مادرم و برادرم رفتند، من هم بايد همان راه را ادامه بدهم.
عرض كرد: يعني فردا تو را ميكشند؟ فرمود: آري
تا گفت آري، گريبانش را چاك زد، با سيلي به صورت خودش زد و روي زمين افتاد.
خواهر را به هوش آورد و آرام كرد و سرش را به سينه گذاشت و ...
به هر نحوي بود خواهر را آرام كرد. امّا مگر خواهر ميتواند بخوابد.
امشب حرم ابيعبدالله (ع) همه بيدارند. همه دارند مناجات ميكنند.
شب عاشورا
در اين صحراي طوفاني به اين دلهاي بحراني
چه سودايي است اي ياران كه شد هر چهره قرآني
زهر سو شوِ ميبارد هر عاشق عالمي دارد
كه فردا ميشود كشته به راه عشق سبحاني
كنون اتمام حجت شد مرا ايام غربت شد
پس از اين قسمت ما را خداوندا تو ميداني
در اين غربت خدا جوييد ره پيغمبران پوييد
چنين با يكدگر گوييد مناجاتي است عرفاني
خداي عالي اعلي به عشق لشگري والا
نه در اين وادي غربت، به جنت داده مهماني
پس از اين نيزه و تير است پذيرايي به شمشيراست
در اين مهماني خونين بود اين ميزبان جاني
امان از كربلا فردا در اين دشت بلا فردا
گل دامان پيغمبر شود پرپر به آساني
به عاشورا قسم امشب، بود شام غم زينب
ولي صبح ظفر او را بود در راه طولاني
پي گندم بني آدم كُشند آزاده عالم
كِشند بر نيزه قرآن را فروشند دين به آساني
بياييد اي همه ياران، كنارم اي سبكبالان
علي، قاسم، ابوفاضل، همه ياران ميداني
حبيبم كو، زهيرم كو، غلامم كو، بريرم كو
بگيريم حلقة ذكري به ياد مسلم و هاني
رقيه، فاطمه، نجمه، سكينه، زينب و كلثوم
ربابم را كنيد ياري، كند گهواره جنباني
انيس كودكان گرديد، به دور بانوان گرديد
كه فردا ميزند سيلي عدو با دست طوفاني
بسوزد خيمهها فردا، دهد حق خونبها فردا
كه خون عشق ميريزد به خنجرهاي عرياني
تن ذريه زهرا شود فردا در اين صحرا
همه پامال مركبها، چه شد رسم مسلماني
عدو حق را رها كرده، كه با ابليس تا كرده
برد فرمان ز استكبار، كند رفتار شيطاني
به مظلومان وفا شد نه، ز ظلم و كين ابا شد نه
بريزد اشك و خون با هم ز چشم و سينه باراني
*****
روضه وداع
مرو كه بي تو دلم بيقرار ميبينم
به خيمههاي حرم حَرّ نار ميبينم
مرو كه بي تو به جان برادرم عباس
تمام پردگيان در فرار ميبينم
مرو برادر خوبم كه بين اين صحرا
به پاي طفل يتيمم تو خار ميبينم
فرود آي ز مركب كه در پي حرمت
پس از تو، قهقة يك سوار ميبينم
به دختري كه بگويد مرا نوازش كن
هجوم تهمت و طعنش نثار ميبينم
مرو كه در بر ما محرمي نميماند
سر تو بر سر ني چون شكار ميبينم
بپوش بر تنت اين كهنه پيرهن كه دگر
تن شريف تو را بي مزار ميبينم
بيا كه زير گلويت ببوسم اي دلبر
كه حنجر تو به خنجر نثار ميبينم
به زير چكمة نامردمان كوفه و شام
زنان لشكر تو داغدار ميبينم
*****
دو بيتي هاي وداع
وداع جان ز تن آسان نباشد
كسي غير از تو بر من جان نباشد
به دنبال برادر بين صحرا
الهي خواهري گريان نباشد
***
بيا اين كهنه پيراهن به تن كن
بيا اي گل تن خود را كفن كن
تو ميدوني چه حالي داره زينب
بيا و يك دعايي بهر من كن
***
به هر سو بنگري ياري نداري
به غير من مدد كاري نداري
الهي بيش از اين غربت نبيني
كه مظلومي و غمخواري نداري
***
مرا آوارة صحرا مگردان
مرا از داغ خود شيدا مگردان
به جان مادر پهلو شكسته
مرا سيلي خور اعدا مگردان
فضايل امام حسين (عليه السلام) |
فصل دوم:خصوصيات ممتاز امام حسين عليه السلام برانبياى الهى
29 - توسل پيامبر به امام حسين (ع) هر كدام از پيام آوران خدا، كه به رنج و مشكل بزرگى مى رسيد با نام و ياد حسين و خداى حسين عليه السلام بر طرف مى شد كه اين مورد به چند روايت بسنده مى شود: 1 - در توبه و نيايش آدم ، خداوند نام هاى پنجگانه مقدس را به آموخت و او به زبان آورد و با نام حسين عليه السلام نيايش او مورد قبول قرار گرفت . (36) 2 - در طوفان نوح براى آرام گرفتن كشتى ، به آن حضرت وحى شد كه به پنج نور مقدس توسل جويد و با نام حسين عليه السلام كشتى نوح به طور دلخواه در قرارگاه خويش قرار گرفت . (37) 3 - در دعاى زكرياى پيامبر كه مى گفت : پروردگار! از جانب خود به من فرزندى ارزانى دار... (38) خداوند، نام هاى مقدس پنجگانه را به او آموخت و او با به زبان آوردن نام گرانمايه حسين عليه السلام بشارت به يحيى پيامبر بدو رسيد. (39) 4 - حضرت يونس در نجات از شكم ماهى ، خداى را فرا خواند و هنگامى كه با ياد آورى نام هاى پنجگانه به نام حسين عليه السلام اين بنده برگزيده خدا رسيد، نجات يافت . (40) 5 - در جريان بر طرف شدن گزند و گرفتارى از ايوب پيامبر نيز، هنگام كه به بارگاه خدا نيايش كرد و ندا رسيد كه : اركض برجلك هذا معتسل بارد و شراب پايت را بر زمين بكوب اين آبى است براى شست و شو و اين آبى است سرد براى آشاميدن . آنجا نيز با نام مقدس حسين عليه السلام دعايش برآورده شد. 6 - در جريان ابراهيم و اسماعيل كه پيام آمد:وفديناه بذبح عظيم او را به قربانى پرشكوهى باز خريديم . روايت است كه : اين قربانى پر شكوه حسين عليه السلام است (41) و با اين ترتيب پيام و مفهوم آيه نيز روشن است ، چرا كه حسين عليه السلام برتر از اسماعيل بود. 7 - در نجات يوسف پيامبر از نهانگاه چاه ، نيز روايت است كه : آن حضرت به وسيله جبرئيل به پنج نور مقدس توسل جست و با ياد و نام حسين عليه السلام بود كه كاروانيان رسيدند و فرستاده آنان براى آب به سر چاه رهايى يافت . (42) 8 - در نجات يوسف از زندان مصر، پس از سال هاى طولانى نيز، نام و ياد حسين عليه السلام و حرمت او در بارگاه خدا، نجات بخش بود. (43) 9- در برطرف ساختن غم و اندوه يعقوب نيز نام مقدس او كار ساز بود. هنگامى كه كار بر يعقوب سخت شد، رو به بارگاه خدا گفت : پروردگار! نور ديدگانم و فرزندم يوسف ، از دستم رفتند، آيا به من مهر نمى ورزى ؟ پيام رسيد كه بگو: بار خدايا! تو را به شكوه محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليه السلام سوگند مى دهم كه نور چشمم را به من باز گردان . و با زبان آوردن نام حسين عليه السلام ، بشارت دهنده فرا رسيد و او بينا گرديد. (44) 10 - علاوه بر موارد ياد شده ، موارد ديگرى هست كه با ياد و نام مقدس آن حضرت كه بنده خاص و برگزيده خداست ، رنج و اندوه و پيامبر به خواست خدا برطرف شده است و نيز با ياد و نام مقدس او، ناخودآگاه موج غم و اندوه بر سراچه قلب آنان ، سايه افكنده است و دعاهايشان در بارگاه خدا، به هدف اجابت رسيده است . و ما نيز: بار خدايا! به گرفتارى و رنج گناهان خويش رنجديده ايم . گرفتارى ما به خاطر گناهانمان ، بزرگ و نابود كننده است ، تو را به شكوه و احترام محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليه السلام سوگندت مى دهيم كه گرفتارى و اندوه ما را بر طرف ساز و به بركت اثر گذارى نام مقدسش كه با ياد .، دل هايمان مى شكند و سيلاب اشك از ديدگانمان جارى مى گردد، خواسته هاى ما را برآورد! (45)
| |
| |
|
آيا امام حسين عليه السلام آغازگر جنگ بود؟
پاسخ: لشكر عمر سعد در روز عاشورا گرداگرد لشكر و خيمه هاى امام حسين عليه السلام به گشت زنى مشغول شدند. از هر طرف كه مى رفتند خندقى پر از شعله هاى آتش در اطراف خيمه ها مى ديدند.در اين هنگام شمر عليه اللعنه با صداى بلند فرياد زد: اى حسين!پيش از آنكه قيامت فرا رسد در رفتن به آتش دوزخ شتاب كردى! حضرت فرمود:گويا گوينده اين سخن شمر است.گفتند:بلى يا بن رسول الله ! فرمود:اى پسر زن بز چران تو به آتش دوزخ سزاورترى. مسلم بن عوسجه كه در كنار امام حسين عليه السلام قرار گرفته بود گفت يا بن رسول الله !شمر در تير راس من است اجازه بده تا او را به جهنم واصل كنم . امام عليه السلام پاسخ داد:انى اكره ان ابداهم بالقتال من خوش ندارم كه آغازگر جنگ باشم بعد سخنرانى هاى امام عليه السلام در روز عاشورا زمينه و مقدمات جنگ فراهم شد. حر بن يزيد رياحى با شنيدن استغاثه امام حسين عليه السلام از خواب غفلت بيدار شد و به لشكر حق پيوست.در اين هنگام عمر سعد تيرى به كمان گذاشت و به سوى سپاه ابا عبد الله عليه السلام رها كرد و گفت: نزد امير ابن زياد شاهد باشيد كه من پيش از همه جنگ را شروع كردم در نتيجه عمر سعد رسما با انداختن تيرى به سوى سپاه ابا عبد الله عليه السلام جنگ را آغاز كرد و اين خود نشان دهنده اين است كه امام عليه السلام جنگ را آغاز نكرد بلكه از شروع به جنگ كراهت نشان مى داد. | | | |
|
علمدار کربلا را بيشتر بشناسيم |
نگاهى به شجاعت و جنگاورى قمر بنى هاشم عليه السلام در روز عاشورا بيفكنيم
در جنگ تن به تن روز عاشورا حضرت عباس عليه السلام 250 دلاور را به هلاكت رسانيد به گونه اى كه دشمن انگشت حيرت به دهان گرفت و گفت : كه يا رب چه زور و چه بازوست اين مگر با قدر هم ترازوست اين
براى دفعه بعد كه همگى اصحاب و بنى هاشم شهيد گشتند و كسى باقى نماند و صداى العطش كودكان در حرمسرا بلند بود، غيرت و حميت آن شهسوار به جوش آمد و براى آب اجازه ميدان خواست . مارد بن صديق ، از جمله شجاعان لشگر عمر بن سعد بود، مردى قوى هيكل نظير مرحب خيبرى و عمرو بن عبدود، و بسيار رشيد و داراى قامتى بلند و بدنى قوى و هيبتى موحش و تنومند از شجاعان نامى عرب ، در حالى كه زره محكمى به تن داشت و نيزه بلند بر دست خود مخروطى بر سر و بر اسبى قوى هيكل سوار بود، به ميدان آمد و فرياد زد اى جوان شمشيرت را بينداز و بدان كسى كه به سوى تو آمده قلبى پر عطوفت دارد و با مهربانى دلش به حال جوانى تو مى سوزد كه با اين سيما و منظر به دست وى كشته شود و به علاوه ننگ دارم كه با اين عظمت جثه و شجاعت ، جوانى را بكشم ؟ بهتر است موعظه مرا بپذيرى و ترك مخاصمه كنى ، و او را با ابياتى چند موعظه كرد. حضرت اباالفضل عليه السلام در جوابش فرمود: اى دشمن خدا بيانات شيواى ترا شنيدم ، لكن آنها مانند بذريست كه در زمين شوره زار يا زمين سخت بپاشند، خيلى دور است كه عباس خود را به تو تسليم نمايد تا از طوفان بلا نجاتش بخشى ، و اما از حذاقت من سخن راندى ، اين نسبت ميراثى است كه از خاندان نبوت به ما رسيده و ما فدائى دين هستيم و به شهادت افتخار مى كنيم و در مصائب صابر و بر سختى ها شاكريم و در تمام امور بر خدا توكل داريم ؛ و اما تو اى مارد از فضايل محرومى و خصال اسلامى در تو نيست ، نسبت من به رسول خداصلى الله عليه و آله مى رسد، من شاخه اى از شجره طيبه نبوت هستم و ان كه از اين شجره باشد مؤ يد من عند الله بوده و هيچ وقت تحت قيود و بندگى ابناء زمان واقع نخواهد شد. در بين اين گفت و شنودها اباالفضل عليه السلام خود را مهيا كرد و از جا جست و سر نيزه مارد را گرفت و از دست او در آورد و با نيزه خودش بر سينه او زد و از اسب به زمين انداخت ، لشگريان مبهوت شدند و چون ديگر طاقت جنگ نداشت . شمر فرياد زد مارد را دريابيد كه حضرت مهلتش نداد و سر او را جدا كرد.
جهاد با نفس اباالفضل عليه السلام حضرت عباس عليه السلام در ستيز با دشمن ، براستى سنگ تمام گذاشت : بدنش مجروح گشت ، دستهايش جدا شد، بر فرق سرش عمود آهنى زدند و تير به چشم و به مشك آب او رسيد، كشت و... كشته شد...؛ لكن با نفس او ذى قيمت تر است كه با لب تشنه كف آب را تا نزديك دهان آورد ولى از لب تشنه برادر و كودكان و اطفال تشنه او ياد كرد و آب را بر روى آب ريخت .
جوانمردى اباالفضل عليه السلام در جنگ تن به تن مردى به نام عبد الله بن عقبه غنوى پاى به ميدان گذارد و مبارز طلبيد، حضرت اباالفضل به ميدان رفت و با او روبرو شد و پس از خواندن رجز و معرفى خود، به وى فرمود: اين مرد جنگى از مبارزه با من صرفه نظر كن ، زيرا تو كه به ميدان آمدى نمى دانستى با من روبرو خواهى شد... حال به جهت احسانى كه پدرم بر پدرت نموده ميدان را ترك نما برگرد! عبدالله بن عقبه قبول نكرد و خواستار جنگ شد. حضرت اسب را به حركت درآورد و شمشير كشيد و عمدا به شمشير او اصابت داد و طورى وانمود كرد كه ضربه اى هم به شست وى رسيده است ، به حدى كه كه صداى هلهله دشمن بلند شد، مجددا فرمود: ميدان را ترك كن ، به سبب آنكه پدرانمان با هم نمكى خورده اند. آن مرد مى خواست ميدان را ترك كند، لكن چون در نزد سلحشوران خجل مى شد از اين كار دست باز داشت . لذا دفعه دوم باز اسبها به حركت در آوردند و اباالفضل عليه السلام شمشيرى به ركاب او زد و صدايش را همه شنيدند ولى عبدالله مجروح نشد. اخر الاءمر عبدالله ، كه خود را مقابل حضرت عباس عليه السلام ناتوان ديد، با آنكه از شجاعان عرب بود از ميدان گريخت و به لشگر بازگشت و حضرت عباس عليه السلام نيز در عين حال مى توانست او را تعقيب كند و از پشت او را بكشد، لكن نقشه را طورى چيد كه او جان سالم بدر برد. مبارز ديگرى كه نامش صفوان بن ابطح بود سوار بر اسب از لشگر عمر سعد خارج شد و به جنگ ابوالفضل عليه السلام آمد. او كه در سنگ اندازى و نيزه زنى مهارت بسيار داشت ، رجز خواند و همين كه بنا به حمله شد او دست به خرجين خود برد و سنگ بزرگى را بر آورده حواله به صورت حضرت اباالفضل عليه السلام كرد، حضرت خم شد و سنگ از بالاى سرش بر زمين افتاد. سپس شمشير را حواله دست صفوان نمود و در نتيجه دست او بريده و آويزان گرديد و از آن خون مى ريخت . دوباره اسبها را به حركت در آوردند. اين بار او با نيزه محكمى كه در دست داشت حمله كرد، و حضرت عباس عليه السلام با شمشير نيزه او را از كمر به نيم نمود. صفوان ديگر قدرت جنگيدن نداشت . از طرفى دست راست از كار افتاده و با دست چپ چاپكى را نداشت و از طرفى خون از بدنش مى رفت و ضعف او را گرفته بود. با اين حال مجددا آماده مبارزه شد. اباالفضل عليه السلام فرمود: اى مرد شجاع به منزلت برگرد و جراح را خبر كن تا دستت را معالجه نمايد اما روى برگشت نداشت و اصرار مى ورزيد مرا به قتل برسان ! جوانمردى عباس اجازه نمى داد كسى را كه ديگر نمى توانست بجنگد بكشد، لذا او را رها كرد و به انبوه لشگر حمله ور شد كه در اين حمله به قولى 520 نفر را كشت . | | | | |
|
غارتگرى
وقتى امام حسين عليه السلام به شهادت رسيد، دشمنان بى رحم كه به خاطر دنيا به جنگ حسين عليه السلام آمده بودند، آنچه بدست آوردند، غارت كردند، حتى لباس آن حضرت را به يغما برده و پيكر غرقه به خون آن بزرگوار را برهنه، روى خاك گرم كربلا گذاشتند. بحر بن كعب، قسمت پائين لباس آن حضرت را ربود و برد. اخنس بن مرثد، عمامه آن حضرت را برد. اسود بن خالد، نعلين آن بزرگوار را ربود و برد. بجدل بن سليم، انگشت آن حضرت را به خاطر ربودن انگشترش، بريد. عمر سعد، زره آن مظلوم را برد. جميع بن خلق، شمشيرش را ربود. سپس گروه گروه، به خيمهها حمله كردند و وحشيانه به غارت پرداختند، آنچه بود ربودند، تا آنجا كه نوشتهاند: حتى جعلوا ينتزعون ملحفه المرئه على ظهرها. دختران و بانوان خاندان رسالت عليه السلام از خانهها بيرون ريختند، ودستجمعى براى كشتگانشان، نوحه سرايى مىكردند و مىگريستند. (1) نقل شده: پيراهن آنحضرت را ربودند شمردند بيش از صد و ده مورد از آن بر اثر ضربه نير و نيزه و شمشير، پاره و سوراخ شده بود. (2) نيز نقل شده: هنگامى كه دشمن براى غارت خيام هجوم آورد، عاتكه دختر حضرت مسلم عليه السلام كه هفتسال داشت، زير دست و پاى آنها قرار گرفته و به شهادت رسيد. (3) (4) فرمود: من در كربلا (5) خردسال بودم و در پايم خلخال طلا بود، با بانوان حرم در خيمه بوديم، (ناگهان جمعى براى غارت خيمهها به خيمه آمدند) مردى بر من هجوم كرد و كوشش مىكرد كه تا خلخال پاى مرا در آورد و به يغما ببرد، در اين حال گريه مىكرد. به او گفتم: چرا گريه مىكنى اى دشمن خدا؟ گفت: چگونه گريه نكنم با اينكه زيور دختر رسولخدا صلى الله عليه و اله و سلم را غارت مىكنم؟ گفتم: بنابراين مرا رها كن و زيور مرا بيرون نياور. گفت: «مىترسم اگر من اين كار را نكنم، غير از من فردى بيايد و اين زيور را براى خود بربايد» (با اين منطق، خلخال مرا ربود). مادرم افزود: آنچه در خيمهها بود همه را غارت كردند، حتى چادرها را كه بانوان به كمرشان بسته بودند، مىكشيدند و مىبردند. (6) زينب عليها السلام گفت: كنار خيمه ايستاده بودم. ناگاه مردى كبود چشم به سوى خيمه آمد (و آن خولى بود) و آنچه در خيمه يافت، ربود، امام سجاد عليه السلام روى فرش پوستى خوابيده بود، آن نامرد آن پوست را آنچنان كشيد كه امام سجاد روى خاك زمين افتاد، سپس او به من متوجه شد و مقنعهام را كشيد و گوشوارهام را از گوشم بيرون آورد كه كه گوشم پاره شد، در عين حال گريه مىكرد، گفتم: تو غارت مىكنى در عين حال گريه مىكنى؟ گفت: براى مصائبى كه بر شما اهلبيت پيامبر صلى الله عليه و اله و سلم وارد شده، گريه مىكنم. گفتم: خداوند دستها و پاهايت را قطع كند و در آتش دنيا قبل از آخرت بسوزاند. هنگامى كه مختار روى كار آمد و به دستور او خولى را دستگير كرده و نزدش آوردند، مختار به او گفت: تو در كربلا چه كردى؟ جواب داد: به خيمه على بن الحسين (امام سجاد عليه السلام ) رفتم، روسرى و گوشواره زينب عليها السلام را كشيدم و ربودم، مختار گريه كرد و گفت: در اين هنگام زينب عليها السلام چه گفت: خولى جواب داد: گفتخدا دستها و پاهايت را قطع كند و تو را در آتش دنيا قبل از آخرت بسوزاند، مختار گفتسوگند به خدا، خواسته او را برمىآورم، آنگاه دستور داد دستها و پاهاى خولى را بريدند و او را آتش زدند. (7) علامه مجلسى مىگويد: در بعضى از كتب ديدم، فاطمه صغرى (دختر امام حسين عليه السلام گفت: كنار در خيمه ايستاده بودم و بدنهاى پاره و پاره پدر و اصحاب شهيد را روى خاك مىنگريستم كه سواران بر آن پيكرها مىتاختند، در اين فكر بودم كه چه بر سر ما خواهد آمد، آيا ما را مىكشند يا اسير مىكنند؟ ناگاه سوارى از دشمن را ديدم به سوى بانوان آمد. باگره نيزه آنها را مىزد و چادر و روسرى آنها را مىكشيد و غارت مىكرد، و آنها فرياد مىزدند: واجداه، وا ابتاه، وا علياه، وا حسيناه، وا حسناه و ... بسيار پريشان بودم و بدنم مىلرزيد، به عمهام امكلثوم پناه بردم، در اين هنگام ديدم ظالمى به سوى من مىآيد، فرار كردم و گمان مىكردم كه از دست او نجات مىيابم، ولى ديدم پشتسرم مىآيد، تا به من رسيد با كعب نيزه بر بين شانهام زد، به صورت بر زمين افتادم، گوشوارهام را كشيد و گوشم را دريد، گوشواره و مقنعهام را ربود، خون از ناحيه گوش بر صورت و سرم جارى شد، و بيهوش شدم، وقتى به هوش آمدم ديدم عمهام نزد من است و گريه مىكند و مىفرمايد: «برخيز به خيمه برويم، ببينيم بر بانوان حرم و برادر بيمارت چه گذشت برخاستم و گفتم: يا عمتاه! هل من خرقه استربها راسى عن اعين النظار. زينب صلى الله عليه و اله و سلم فرمود: يا بنتاه! عمتك مثلك. به خيمه بازگشتيم ديديم آنچه در خيمه بود غارت كردهاند، و برادرم امام سجاد عليه السلام به صورت بر زمين افتاده است، و از شدت گرسنگى و تشنگى و دردها قدرت نشستن ندارد، ما براى او گريه كرديم و او براى ما». (8) عمر سعد كنار خيمهها آمد و فرياد كشيد: «اى اهلبيتحسين عليه السلام از خيمهها بيرون آئيد». آنها به فرياد او اعتناء نكردند. عمر سعد بار ديگر فرياد كشيد از خيمهها بيرون بيائيد. زينب صلى الله عليه و اله و سلم فرمود: اى عمر! دست از ما بردار. عمر سعد گفت: اى دختر على عليه السلام بيرون بيائيد تا شما را اسير نمائيم. زينب صلى الله عليه و اله و سلم فرمود: از خدا بترس، آنقدر به ما ستم نكن. عمر سعد گفت: چارهاى جز اسير شدن نداريد. زينب سلام الله عليها فرمود: ما به اختيار خود بيرون نمىآئيم. عمر سعد در آن وقت دستور داد آتش آورده و خيمهها را آتش زدند، آنگاه بانوان حرم و كودكان با پاى برهنه از خيمههاى بيرون آمدند، و به سوى بيابان روى خارهاى مغيلان مىگريختند، در حاليكه دامن دختركى آتش گرفته بود. حميد بن مسلم (يكى از سربازان دشمن ) مىگويد: به سوى آن دخترك رفتم تا آتش دامنش را خاموش كنم، او خيال كرد قصد آزار او را دارم، پا به فرار گذاشت وقتى كه به او رسيدم: گفت: اى مرد، راه نجف كدام است؟ گفتم: نجف را براى چه مىخواهى؟ گفت: من يتيم و غريبم، مىخواهم به قبر جدم على مرتضى عليه السلام پناه ببرم. (9) (گر چه قبر مقدس على عليه السلام تا عصر هارون الرشيد مخفى بوده است، ولى ممكن است مقصود طفل تحريك حس ترحم دشمن و يا ابلاغ انتساب خود به اميرمؤمنان عليه السلام بوده و يا اينكه بودن قبر در صحراى نجف، روشن بوده ولى محل آن مشخص نبوده است). در بعضى از مقاتل آمده: هنگامى كه خيام را آتش زدند، زينب عليها الله سلام نزد امام سجاد عليه السلام آمد و عرض كرد: اى يادگار گذشتگان و پناه باقيماندگان، خيمهها را آتش زدند، ما چه كنيم؟ امام فرمود: عليكن بالفرار همه بانوان و كودكان در حاليكه گريان بودند و فرياد مىزدند، فرار كردند و سر به بيابانها نهادند، ولى زينب سلام الله عليها باقى ماند و كنار بستر امام سجاد عليه السلام به آنحضرت مىنگريست، و امام بر اثر شدت بيمارى قادر به فرار نبود. يكى از سربازان دشمن مىگويد: بانوى بلند قامتى را كنار خيمهاى ديدم، در حاليكه آتش در اطراف آن خيمه شعله مىكشيد، آن بانو گاهى به طرف راست و چپ و گاهى به آسمان نگاه مىكرد و دستهايش را بر اثر شدت ناراحتى بهم مىزد، و گاهى وارد آن خيمه مىشد، و بيرون مىآمد، با سرعت نزد او رفتم و گفتم: اى بانو مگر شعله آتش را نمىبينى چرا مانند ساير بانوان فرار نمىكنى؟ گريه كرد و فرمود: يا شيخ ان لنا عليلا فى الخيمه و هو لا يتمكن من الجلوس و النهوض فكيف افارقه ... اينان كه طبل خاتم جنگ مىزنند ديگر چرا به خيمه ما سنگ مىزنند غارتگران درون خيامند و كودكان از ترسشان بدامن من چنگ مىزنند بر چهرههاى خسته و مات پريده رنگ با سيلى خشونتشان رنگ مىزنند قلب حسان بياد شهيدان كربلاست در هر كجا كه قافلهها زنگ مىزنند راهنماى تبليغ
پىنوشتها: 1- ترجمه لهوف، ص 130 و 131. 2- مثير الاحزان ابن نما ص 55 -56. 3- معالى السبطين ج 2 / ص 227. 4- بحار ج 5 / ص 60. 5- ظاهرا منظور از اين فاطمه، همانست كه در سفر كربلا با حسن مثنى ازدواج كرد، شايد در اين هنگام حدود ده سال يا اندكى يا بيشتر داشته است، و جريان ازدواج او قبلا در شرح حال حسن مثنى (ذيل عنوان فرزندان امام حسن عليه السلام ) ذكر شد. 6- امالى صدوق مجلس 31 - بحار ج 45 - ص 45. 7- منتخب طريحى و الوقايع خيابانى (محرم) ص 170. 8- بحار ج 45 ص 60 -61. 9- تذكره الشهداء ص 358 - 359 الوقايع و الحوادث ج 3 ص 249 به نقل از انوار الشهاده (جريان آتش زدن خيمهها در لهوف ص 132 و در بحار ج 45 ص 58 و در نفس المهموم ص 202 آمده است). | | | | | |
|
آخرين وداع
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 116 نويسنده: شهيد مطهرى
نوشته اند ابا عبد الله در حملات خودش نقطهاى را در ميدان مركز قرار داده بود. مركز حملاتش آنجا بود.مخصوصا نقطه اى را امام انتخاب كرده بود كه نزديك خيام حرم باشد و از خيام حرم خيلى دور نباشد،به دو منظور.يك منظور اين كه مىدانست كه اينها چقدر نامرد و غير انسانند.اينها همين مقدار حميت ندارند كه لا اقل بگويند كه ما با حسين طرف هستيم،پس متعرض خيمهها نشويم.مىخواست تا جان در بدن دارد،تا اين رگ گردنش مىجنبد،كسى متعرض خيام حرمش نشود.حمله مىكرد،از جلو او فرار مىكردند،ولى زياد تعقيب نمىكرد،بر مىگشت مبادا خيام حرمش مورد تعرض قرار بگيرد.ديگر اينكه مىخواست تا زنده است اهل بيتش بدانند كه او زنده است. نقطهاى را مركز قرار داده بود كه صداى حضرت مىرسيد.وقتىكه بر مىگشت،در آن نقطه مىايستاد،فرياد مىكرد:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم».وقتى كه اين فرياد حسين بلند مىشد اهل بيتسكونتخاطرى پيدا مىكردند،مىگفتند آقا هنوز زنده است. امام به اهل بيت فرموده بود تا من زنده هستم هرگز از خيمهها بيرون نياييد. اين حرفها را باور نكنيد كه اينها دم به دم بيرون مىدويدند،ابدا!دستور آقا بود كه تا من زنده هستم در خيمهها باشيد،حرف سستى از دهان شما بيرون نيايد كه اجر شما ضايع مىشود.مطمئن باشيد عاقبتشما خير است،نجات پيدا مىكنيد و خداوند دشمنان شما را عذاب خواهد كرد،به زودى هم عذاب خواهد كرد.اينها را به آنها فرموده بود. آنها اجازه نداشتند و بيرون هم نمىآمدند.غيرت حسين بن على اجازه نمىداد.غيرت و عفتخود آنها اجازه نمىداد كه بيرون بيايند،بيرون هم نمىآمدند.صداى آقا را كه مىشنيدند:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم»يك اطمينان خاطرى پيدا مىكردند. چون آقا وداع كرده بودند و يك بار يا دو بار ديگر هم بعد از وداع آمده بودند و خبر گرفته بودند،اين بود كه اهل بيت امام هنوز انتظار آمدن امام را داشتند. اسبهاى عربى براى ميدان جنگ تربيت مىشدند.اسب حيوان تربيتپذيرى است.اينها وقتى كه صاحبشان كشته مىشد عكس العملهاى خاصى از خودشان نشان مىدادند. اهل بيت ابا عبد الله در داخل خيمه هستند،همين طور منتظر ببينند كى صداى آقا را مىشنوند يا شايد يك بار ديگر جمال آقا را زيارت مىكنند كه يك وقت صداى همهمه اسب ابا عبد الله بلند شد.آمدند در خيمه.خيال كردند آقا آمدهاند.يك وقت ديدند اين اسب آمده است ولى در حالى كه زين او واژگون است.اينجاست كه اولاد ابا عبد الله،خاندان ابا عبد الله فرياد واحسينا و وامحمدا را بلند كردند.دور اين اسب را گرفتند. نوحه سرايى طبيعتبشر است.انسان وقتى مىخواهد درد دل خودش را بگويد به صورت نوحهسرايى مىگويد،آسمان را مخاطب قرار مىدهد،زمين را مخاطب قرار مىدهد،درختى را مخاطب قرار مىدهد،خودش را مخاطب قرار مىدهد،انسان ديگرى را مخاطب قرار مىدهد، حيوانى را مخاطب قرار مىدهد.هر يك از افراد خاندان ابا عبد الله به نحوى نوحهسرايى را آغاز كردند.آقا به آنها فرموده بود تا من زنده هستم حق گريه كردن هم نداريد.من كه از دنيا رفتم البته نوحهسرايى كنيد.گريه است،انسان وقتى غصه دارد بايد گريه كند تا عقده دلش خالى شود.اجازه گريه كردن را بعد از اين جريان يافته بودند.در همان حال شروع كردند به گريستن. نوشتهاند حسين بن على عليه السلام دختركى دارد كه خيلى هم اين دختر را دوست مىداشت،سكينه خاتون كه بعد هم يك زن اديبه عالمهاى شد و زنى بود كه همه علما و ادبا براى او اهميت و احترام قائل بودند.ابا عبد الله خيلى اين طفل را دوست مىداشت.او هم به آقا فوق العاده علاقهمند بود.نوشتهاند اين بچه به صورت نوحه سرايى جملههايى گفت كه دلهاى همه را كباب كرد.به حالت نوحهسرايى اين اسب را مخاطب قرار داده است،مىگويد:«يا جواد ابى هل سقى ابى ام قتل عطشانا؟»اى اسب پدرم،پدر من وقتى كه رفت تشنه بود،آيا پدر من را سيراب كردند يا با لب تشنه شهيد كردند؟اين در چه وقتبود؟وقتى است كه ديگر ابا عبد الله از روى اسب به روى زمين افتاده است.اين جنگ با يك تير شروع شد و با يك تير خاتمه پيدا كرد.پيش از ظهر عاشورا كه شد،بعد از آن اتمام حجتهاى امام،عمر سعد كسى بود كه تيرى به كمان كرد و فرستاد به ... | | | | | |
|
به ميدان رفتن حضرت قاسم بن الحسن(ع)
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 279 نويسنده: شهيد مطهرى
قاسم به ميدان مىرود. چون كوچك است، اسلحهاى كه با تن او مناسب باشد، نيست. ولى در عين حال شير بچه است،شجاعتبه خرج مىدهد،تا اينكه با يك ضربت كه به فرقش وارد مىآيد از روى اسب به روى زمين مىافتد.حسين با نگرانى بر در خيمه ايستاده،اسبش آماده است،لجام اسب را در دست دارد،مثل اينكه انتظار مىكشد. ناگهان فرياد«يا عماه»در فضا پيچيد،عموجان من هم رفتم،مرا درياب!مورخين نوشتهاند حسين مثل باز شكارى به سوى قاسم حركت كرد.كسى نفهميد با چه سرعتى بر روى اسب پريد و با چه سرعتى به سوى قاسم حركت كرد.عده زيادى از لشكريان دشمن(حدود دويست نفر)بعد از اينكه جناب قاسم روى زمين افتاد،دور بدن اين طفل را گرفتند براى اينكه يكى از آنها سرش را از بدن جدا كند.يكمرتبه متوجه شدند كه حسين به سرعت مىآيد.مثل گله روباهى كه شير را مىبيند فرار كردند و همان فردى كه براى بريدن سر قاسم پايين آمده بود،در زير دست و پاى اسبهاى خودشان لگدمال و به درك واصل شد.آنقدر گرد و غبار بلند شده بود كه كسى نفهميد قضيه از چه قرار شد.دوست و دشمن از اطراف نگران هستند.«فاذن جلس الغبرة»تا غبارها نشست،ديدند حسين بر بالين قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.فرياد مردانه حسين را شنيدند كه گفت: «عزيز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك» فرزند برادر!چقدر بر عموى تو ناگوار است كه فرياد كنى و عموجان بگويى و نتوانم به حال تو فايدهاى برسانم،نتوانم به بالين تو بيايم و يا وقتى كه به بالين تو مىآيم كارى از دستم بر نيايد.چقدر بر عموى تو اين حال ناگوار است (1) راوى گفت:در حالى كه سر جناب قاسم به دامن حسين است،از شدت درد پاشنه پا را محكم به زمين مىكوبد.در همين حال«فشهق شهقة فمات»فريادى كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد.يك وقت ديدند ابا عبد الله بدن قاسم را بلند كرد و بغل گرفت.ديدند قاسم را مىكشد و به خيمهگاه مىآورد.خيلى عظيم و عجيب است:وقتى كه قاسم مىخواهد به ميدان برود،از ابا عبد الله خواهش مىكند.ابا عبد الله دلش نمىخواهد اجازه بدهد.وقتى كه اجازه مىدهد،دستبه گردن يكديگر مىاندازند،گريه مىكنند تا هر دو بيحال مىشوند. اينجا منظره بر عكس شد،يعنى اندكى پيش،حسين و قاسم را ديدند در حالى كه دستبه گردن يكديگر انداخته بودند ولى اكنون مىبينند حسين قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهايش به پايين افتاده است چون ديگر جان در بدن ندارد. و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
پىنوشت: 1.در قم شنيدم يكى از وعاظ معروف اين شهر،اين ذكر مصيبت را در محضر مرحوم آيت الله حاج شيخ عبد الكريم حائرى(رضوان الله تعالى عليه)خوانده بود.(آن مرحوم بسيار بسيار مرد مخلصى بوده است،از كسانى بود كه شيفته اهل بيت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بود،و اين به تواتر براى من ثابتشده است.من محضر شريف اين مرد را درك نكردم،دو ماه بعد از فوت ايشان به قم مشرف شدم.كسانى كه ديده بودند،مىگفتند اين پير مرد نام حسين بن على را كه مىشنيد،بى اختيار اشكش جارى مىشد.)به قدرى اين مرد گريه كرد و خودش را زد كه بيحال شد.بعد به آن واعظ گفت:خواهش مىكنم هر وقت من در جلسه هستم اين روضه را تكرار نكن كه من طاقتشنيدن آن را ندارم. | | | | | |
|
سرباز شش ماهه
هنگامى كه همه ياران و اصحاب امام حسين عليه السلام به شهادت رسيدند، نداى غريبانه امام بلند شد: «هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله ... هل من مغيثيرجوا الله باغثتنا». :«آيا حمايت كنندهاى هست تا از حرم رسولخدا صلى الله عليه و اله و سلم حمايت كند؟ آيا فريادرسى است كه براى اميد ثواب ما را يارى كند؟». وقتى كه اين ندا به گوش بانوان حرم رسيد، صداى گريه و شيون آنها بلند شد، امام كنار خيمه آمد و به زينب عليهاالسلام فرمود: فرزند كوچكم را به من بده تا با او وداع كنم، كودك را گرفت، همين كه خواست ببوسد حرمله تيرى به سوى گلوى نازك او رها كرد، آن تير به گلوى او اصابت نمود، و سرش را ذبح كرد. كه در اين باره سيد حيد حلى گويد: و منعطفا اهوى لتقبيل طفله فقبل منه قبله السهم منحرا يعنى: «امام حسين عليه السلام براى بوسيدن كودك شيرخوار خود خم شد، اما تير قبل از امام بر گلوگاه او بوسه دار». امام آن كودك را به زينب عليها السلام داد فرمود: او را نگهدار، و دستش را زير گلوى كودك گرفت، پر از خون شد، آن خون را به طرف آسمان پاشيد و گفت: «هون ما نزل بى انه بعين الله تعالى». يعنى: « چون خداوند اين منظره را مىبيند، آنچه از اين مصيبت بر من وارد شد برايم آسان است». و در احتجاج آمده: «امام حسين عليه السلام از اسب پياده شد و (در كنار خيمه يا پشتخيمه) با غلاف شمشيرش قبرى كند، و كودكش را به خونش رنگين نموده و دفن كرد». مشهور است كه على اصغر، شش ماهه بود، مادرش حضرت رباب دختر امرء القيس است، و على اصغر با سكينه از جانب مادر نيز برادر و خواهر بودند. در مورد نام اين طفل، علامه مجلسى در جلاء العيون مىگويد: «بعضى او را على اصغر مىنامند». در كتاب منتخب التواريخ نقل شده: در يكى از زيارات عاشورا آمده: «و على ولدك على الاصغر الذى فجعت به». : «و سلام بر فرزند تو على اصغر كه در مورد او مصيبتسختى بر تو وارد شد». امام حسين عليه السلام نزد خواهرش ام كلثوم (زينب صغرى) آمد و به او فرمود: اى خواهر! ترا در مورد نگهدارى كودك شيرخوارم، سفارش مىكنم، زيرا او كودك شش ماهه است و مراقبت نياز دارد. امكلثوم عرض كرد: برادرم، اين كودك سه روز است كه آب نياشاميده از قوم براى او شربت آبى بگير. امام حسين عليه السلام على اصغرش را در آغوش گرفت و به سوى قوم رفت، خطاب به قوم فرمود، «شما برادر و فرزندان و يارانم را كشتيد، و از آنها جز اين كودك باقى نمانده كه از شدت تشنگى مثل مرغ، دهان باز مىكند و مىبندد اين كودك كه گناه ندارد، نزد شما آوردهام تا به او آب بدهيد». «يا قوم ان لم ترحمونى فارحموا هذا الطفل ا ما ترونه كيف يتلظى عطشا». : «اى قوم اگر به من رحم نمىكنيد به اين كودك رحم كنيد، آيا او را نمىبينيد كه چگونه از شدت و حرارت تشنگى، دهان را باز و بسته مىكند؟». هنوز سخن امام تمام نشده بود، به اشاره عمر سعد، حرمله بن كاهل اسدى گلوى نازك او را هدف تير سه شعبهاش قرار داد كه تير به گلو اصابت كرد«فذبح الطفل من الوريد، او من الاذن الى الاذن». «از شريان چپ تا شريان راست على اصغر بريده شد، و يا از گوش تا گوش او ذبح گرديد». فاتى به نحو اللئام مناديا يا قوم هل قلب لهذا يخشع فرماه حرمله بسهم فى الحشا بيد الحتوف و القى من لا يجزع يعنى: «پس آن كودك را به سوى قوم پست آورد، در حالى كه صدا مىزد: اى قوم، آيا دلى هست كه از خدا بترسد و بر اين كودك توجه نمايد؟، بجاى جواب، حرمله تيرى بر كمان نهاد و آن كودكى را كه از شدت ضعف و عطش قدرت بى تابى نداشت هدف تير قرار داد». مصيبت جگر سوز على اصغر به قدرى بر امام حسين عليه السلام سخت بود كه آنحضرت در حالى كه گريه مىكرد، به خدا متوجه شد و عرض كرد: «خدايا خودت بين ما و اين قوم، داورى كن، آنها ما را دعوت كردند تا ما را يارى كنند، ولى به كشتن ما اقدام مىكنند». از جانب آسمان ندائى شنيد: «يا حسين دعه فان له مرضعا فى الجنه». «اى حسين عليه السلام در فكر اصغر نباش، هم اكنون دايهاى در بهشت براى شير دادن به او آماده است». اين ندا، نداى دلدارى به حسين عليه السلام بود، تا بتواند فاجعه غمبار مصيبت اصغر را تحمل كند. و دليل ديگر بر شدت سختى اين مصيبت اينكه: امام حسين عليه السلام هنگامى كه به شهادت رسيد: در روز يازدهم محرم، سكينه كنار پيكرهاى شهداء آمد و گريه كرد تا بيهوش شد، امام حسين عليه السلام در عالم بى هوشى به سكينه اشعارى آموخت براى شيعيان بخواند، دو شعر از آن اشعار اين است: ليتكم فى يوم عاشورا جمعا تنظرونى كيف استسقى لطفلى فابوا ان يرحمونى و سقوه سهم بغى عوض الماء المعين يا لرزء و مصاب هد اركان الحجون «اى كاش در روز عاشورا همه شما بوديد و مىديديد كه چگونه براى كودكم طلب آب كردم، قوم به من رحم نكرد، و بجاى آب گوارا، كودكم را با تير (خون) ظلم سيراب كردند، اين حادثه آنچنان جانسوز و سخت و طاقت فرسا است كه پايههاى كوههاى مكه را خراب كرد». | | | | | |
| | |
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 19:14 توسط سارا
|